دل باید حکم عقل را باور کند . وقتی باور کرد توانایی هم دارد .



نویسنده : ; ساعت 2:35 روز یکشنبه چهاردهم اسفند 1390
دسته بندی :بدون دسته



 هرچه مولایت را دوست داری زبان به دعا بگشا، اشک را جاری کن، زبان التماس به پیشگاه خالق بگشا و ظهور تنهاترین تنها، مظلوم ترین مظلوم را از خدا خواهش کن.

 شیطان همواره از این کار‌ها نگران است که مبادا دعای جمعی، باعث نزدیک شدن ظهور شود؛ لذا مواظب باشیم که این پنجشنبه ها این کار را فراموش نکنیم، با خواب ماندن و به هر وسیله‌ی دیگر شیطان را بر خودمان پیروز نکنیم.



نویسنده : ; ساعت 1:35 روز شنبه اول بهمن 1390
دسته بندی :بدون دسته



آقایم مهدی! آن شب دعا کردم و همیشه دعا خواهم کرد. دعا می‌کنم تا لحظه‌ی ظهورت، آنگاه که پدرانه دست بر سرمان کشی و آرام زمزمه کنی: آفرین فرزندم، در دوران غیبتم خوب به یادمان بودی و دعا می‌کردی، آفرین... .



نویسنده : ; ساعت 1:34 روز شنبه اول بهمن 1390
دسته بندی :بدون دسته



نه؛ چه می‌گویم! بزرگ‌ترین آرزو و خواسته‌ی خودم را؟

خیر، به خدا قسم بزرگ‌ترین آرزوی آدم را، بزرگ ترین آرزوی نوح را، بزرگ‌ترین دعای حضرت خاتم را. آن شب می‌خواستم عظیم‌ترین دعا و خواسته‌ی اولیای خدا را از پروردگارم بخواهم. بر خاک افتاده بودم. سیل اشک‌هایم از چشمانم جاری شده بود. تا الان این موقع شب از خواب بیدار نشده بودم آن هم برای نماز شب. اما این بار که بیدار شده بودم می‌خواستم آنقدر با خدای خود صحبت کنم که دلم خالی شود. میخواستم مطرح کنم: مشکلات زندگی را، شفای بیماران را و ... .

اما آن دعای بزرگ من تمام آن‌ها را شامل می‌شد و با تمام آرزوهای من برابری می‌کرد. اگر آن دعا برآورده می‌شد در حقیقت به تمام آنچه که می‌خواستم مطرح کنم رسیده بودم.

به یاد آوردم: آن هنگامی را که مولایم امام صادق، مانند مادرانی که فرزندان خود را از دست داده‌اند بر خاک نشسته و طول غیبت آخرین منجی او را به درد آورده است. می‌خواستم به مولایم اقتدا کنم و ظهور حضرت مهدی را از پروردگارم خواهش کنم. خدا را التماس کنم. به درگاهش متوسل شوم و او را به حق رسولش، حضرت محمد مصطفی قسم دهم. و به خدا قسم این بزرگ‌ترین آرزویم بود... .

آخر عقده‌ی دل وا کردم، خودم را از خاک رها کردم و تا افلاک اوج گرفتم. برای حضرتش دعا می‌کردم و مانند باران، اشک می‌ریختم. وقتی که غربتش را به یاد می‌آوردم گریه‌ام دو چندان می‌شد. از ته دل دعا می‌کردم: «خدایا! آقایم کجاست؟ در کدام دیار، غریبانه به سر می‌برد؟ خدای به حق پهلوی شکسته‌ی مادرش سوگند، به حق غربت پدرش امیرالمؤمنین سوگند، ظهورش را نزدیک فرما... .»



نویسنده : ; ساعت 1:31 روز شنبه اول بهمن 1390
دسته بندی :بدون دسته



هرگاه به نماز ایستادم، پس از آن ظهورش را از خدا طلبیدم. اما آن شب حال و هوای دیگری داشت. آن حالِ معنوی که در من به وجود آمده بود را هیچ‌گاه حس نکرده بودم. قطرات اشک آرام آرام از چشمانم می‌غلتید. حقیقتا خودم را در مقابل خدایم کوچک و ناتوان می‌دیدم. پیشانی را به عنوان خضوع در مقابل پروردگارم بر خاک(مهر) گذاشتم و به سجده افتادم. حال و هوایم عجیب بود. مخصوصا که می‌خواستم بزرگ‌ترین خواسته‌ام را از پروردگار مهربانم بخواهم.



نویسنده : ; ساعت 1:30 روز شنبه اول بهمن 1390
دسته بندی :بدون دسته



بهتر از یاد تو در عالم نباشد یار من

از تو ممنونم که هستی هر کجا غمخوار من

تا گره افتد در کارم میبرم نام تو را

می گشاید نام دلجویت گره از کار من

تا دل غم دیده ام از قید غم گردد

 رهاا بنه یک لحظه هم بر دیده خونبار من

تا دو چشم من شود روشن به روی ماه تو

لطف کن دستی بکش بر دیده تار من

ای تو در دنیا تمام هستی و در آخرت

کوثر و طوبی و باغ جنت و انهار من

ای مغیث شیعیان ای مهدی صاحب زمان

رحم کن یا بن الحسن بر این دل بیمار ما 

 



نویسنده : ; ساعت 1:26 روز شنبه اول بهمن 1390
دسته بندی :بدون دسته





نویسنده : ; ساعت 17:14 روز سه شنبه بیست و یکم تیر 1390
دسته بندی :بدون دسته






نویسنده : ; ساعت 16:56 روز سه شنبه بیست و یکم تیر 1390
دسته بندی :بدون دسته



از بعثت او جهان جوان شد گیتى چو بهشت جاودان شد این عید به اهل دین مبارک بر جمله مسلمین مبارک

نویسنده : ; ساعت 18:46 روز جمعه دهم تیر 1390
دسته بندی :بدون دسته



تویی هم مصطفی و هم محمد تو را در آسمان نامند احمد تو کانون صفا مرد یقینی تو عین رحمه للعالمینی

نویسنده : ; ساعت 18:45 روز جمعه دهم تیر 1390
دسته بندی :بدون دسته